بس کن دیگه
از هق هق گریه ات دلم گرفته
آن روز رابه یاد آور
که تو غمگین تر از همیشه
غرق نگاهم شده بودی
و من می دیدم که
خانه ات سرد و تاریک،
تنت در وحشت شب می لرزید
اشک بار بودچشمهایت
رویا ها را نمی شناخت
سرت را بر شانه هایم بگذار
عاطفه ها هنوز بر جا ست
***
گفتنی ها
در نگاهت
پیدا بود
و من در رویا دیدن تو
با دلی چون پر گل می آمدم
با دیدن من
پر کشید ی
بی مهابا
دستانت بر شانه ها ایم جا گرفت
با تمام وجود
بوسیدمت،
بوئیدمت
و تو با لبخندی در سکوت
و دلی پر از اسرار
هراسان از نگه های نابه جا
می خواستی
کلم آخر را
میدانم ،
اما طغیان عاطفه ها رادر طپش قلبها باید جست
هیچ می دونی در این دنیا
درون همه دلها بسته است
اگر نگفتم دوستت دارم
ترسیدم
با گناه در آمیزی
****
آن زمان که دلت گرفته
آن لحظه ها که تنهائی
من با توم عاطفه ها را باید شناخت
محبتی که در جنگ با کینه ها ست
گر نیک بنگری دورن هر دلی پیداست
دیگه بس کن!
از هق هق گریه ات دلم گرفته
سرت را بر شانه هایم بگذار
واز این همه سردی
از این همه تلخی گذر کن.
فردا روز زیستن دوباره است
.جولای 1, 2008
…………………..شمی صلواتی
نوامبر
1
2011


Durud
Man az temami neveshtehaye shoma ke lezat mibaram.
ممنونم علی جان
سرت را بر شانه هایم بگذار……عاطفه ها هنوز بر جاست…..اما طغیان عاطفه ها را در طپش قلبها باید جست…….شمی عزیز …مثل همیشه عال بود….