آوازی بخوان دلم گرفته،
در این شهربیگانه و غریب!
نفسم در حبسی است، پر از قهر و قین
شعری بگو،
شاعر رنجدیده من عاشقم و،
غرق هوس می دونی که
در شهر ما بوسه با مرگ شده هم آغوش!
حرمتی از عشق نمییابید
سکینه ها را در گودالهای کوره به سنگ می بندن
شاعر، شاعری کن
با من شعری در توصیف
بوسه و لب،
در وصف هم آغوشی بگو!
من از سنگ سار نمی ترسم
من از ابرو نمی ترسم
آن اسب وحشی
و سرکش را توصیفی تازه تر کن
بیا و با عاشقان سوخته دل
همدلی کن
کجاست آن باغ رویایی
….گفتی ! همه آزاد و ازادند
همه شاد و غرق در بوسه
همه شامامه به دست
از عشق می خوانند
همه بد مست و مدهوش،
سر فرازند.
گفتی یک برابر است با یک
از جاهل و عوام خبری نیست
دیگه برای خدای ناکسان حرمتی فرض نیست
بگو
کجاست آن باغ رویایی
بگو
کیست
در شعر تو
آن اسب و حشی و سرکش
ما که از سنگ و شمشیر نمی ترسیم
هر روزه در میدان جنگیم،
حال که شاعر دیوانه،من شکافتم دورن دل
تو نیز اسب وحشی باش
در گذر از تابوها، یار و همدم ما باش
بیاو، اسب وحشی و سرکش روستایی را
توصیف تازه تر کن در جنگ با زارع پیر !
شمی صلواتی

گفتی یک برابر است با یک..!!از جاهل و عوام خبری نیست!!!!بگو کجاست ان باغ رویایی؟؟بگو کیست در شعر تو….ان اسب وحشی سر کش؟؟ما که از سنگ و شمشیر نمی ترسیم…..هر روزه در جنگیم……….شمی عزیز تمام نوشته هات به دل میشینه…..بهترینی………..