نوشته شده در آگوست 23, 2009 به وسیلهی salwati
ازدشت های وسیع
خوب میدانم
که سروده وشعرراچاره ای نیست.
بدان گونه که بایدگفت
گفتندقبل ازما
برای سردادن شعری -
تازه ترازخودما
گفتن ونوشتن
به قدمت نسل ها
واینک
امروزما
به کدام سو،به کدامین راه ؟
زاده شدۀ کوهستان پرازبرفم من
آنجاکه چشمه های آلوده به خون دارد
آنجاکه بیابانش میدان تاخت وتاز دشمنان است
وبدان گونه تاختنی که مومنان خداگفته اند
وبدان گونه کشتندکه خواست خدا بود.
آه دوست من
ازدشت های [...]
دستهبندی شده در: 1 | بیان دیدگاه »
نوشته شده در آگوست 15, 2009 به وسیلهی salwati
فردا
به پبش
به سوی انقلاب
ای فرزندکارورنج وآزردگی
مبادابایک قدم تردید
یک غفلت
لحظه ای سکوت
درکوچه های مرگ تورابه خاموشی بسپارند.
به پیش
به سوی انقلاب.
اینک پیامی
درهوا
میخوردتاب
همراه ِبادبرفراز ِکوهساران
میرودبه سوی فتح
به صدهاشعله برجاست
ای فرزندکارورنج وآزردگی
بردارمشعل آتش افروزرا
کوره های آتشین را
شعله ورترکن.
مکن تردید-
طغیان ِ چشمه ها
شدسیل خروشان
باران تندورعدآسا
درهرکوچه وبرزن
که فردا
روزرستاخیزاست .
روز ِرهاشدن ازقیدبندگیست
برتوست نگاه ها
نگاه ِپرحسرت ستمدیدگان جهان
تاشب های روشن رازنده نگه داری
همچون [...]
دستهبندی شده در: 1 | بیان دیدگاه »
نوشته شده در آگوست 15, 2009 به وسیلهی salwati
و اینک صدایی پیداست
سی سال گذشت
سی سال تمام
ما غرق نگاه جانی بودیم و
دیدیم جنایات یک سیستم مذهبی را
ترسناک بود و وحشتناک
کشتن بودن و ترساندن
ترس بود ووحشت.
ترس ووحشت
از سایه سازان مرگ در کوچه های زندگی .
سی سال تمام در انتظار ،
در انتظار شعله ای در اعماق خندقها
در درون کوچه ها در هر جا [...]
دستهبندی شده در: 1 | بیان دیدگاه »
نوشته شده در آگوست 15, 2009 به وسیلهی salwati
دلارا را کشتند.
دلارا را کشتند.
دلارا را کشتند.
شنیدی؟
نقاش جان وجهان را کشتند.
باشنیدن این خبر
تنم سرد و بی حس شد.
برروی پله های تراز ِخانه که به باغچه منتهی میشد-
نشستم و فکر ناخوداَگاه مرابا خود بردبه ساحل دریای شمال.
بانگاهی پرازحسرت به آب خیره شدم.
آنجاکه هرازگاهی میزبان زنی بود.
زنی بنام دلارا-
که جنایتکاران به قتلش رساندند.
زنی که ساحل رامیشناخت و
باریتم آب شعرمیگفت.
زنی که رنگ دریا را میشناخت-
باغچه [...]
دستهبندی شده در: 1 | بیان دیدگاه »