گر آشفته بساطی است، شعرم
از دیده نیست پنهان
من مجنون اندیشه خویشم
شاعر درونریزم
هیجان یک اندیشه ست.
که مست و مدهوشم
==================
من،
زاده رنجم
محروم از هر آنچه؛
که در لیست عشق و صفا بود
در ویرانه خانه ای زیستم
که معمارش مومنین
همراه با خود خدا بود
============
مریض !
دریغ از دل
که بیمار و مریض بر جاست
عین کنچشگ با جستی در تن پیداست
کار دل هوس است
ومن عاجر از آن
زین رو درد ناعلاجی در وجودم پیداست
============
دریغا:
ای دل مست و عریان
الحق که دیوانه ای
به دور از گل اسر کونج خونه ای.
´´´´´´´´´´´´´´
شاخه گلی، نقش ایوان است
یادگار رفیقی که عاطفه ها را می کاشت
محبت بود به جنک کینه ها می رفت .
=========
ز سوز فخرت می کنم گریان
ز درد بینوائی است، که می دممد سوزی در جانم
===========
من به یاد دیروز باز آمدم
که شویم شاد و کنیم خندۀ
اما تو پژمرده و ز من آزروده بودی
من هم
به ناکامی در آن شب سیاه
رنجیدۀ دل رفتم
چه بسا روزی در پی رنج خویش گشتی
دریغ از آن روز که دیر آمدی
هیچ نفهمیدی و زود رفتی
===========
نکن نفرین خود و مارا
هر یک از ما فرزانه ایم
ز بهر اندیشه خویش، افسانه ایم
چه رنجها بردیم
و سوختیم
شعله ها کشیدیم و
نور شدیم، تا در دل شب دمیدیم
============
گر جدا از من در شتاب باشد.
آن موج گریزان،
نفرت و نفرینش باد.
==========
زیبائی ها زیباست
همچو آتش در دل شب بی مهتاب
شعله اش از دور پیداست .
============
در این بیمار خانه
که همه در پی علاج خویشند
واژه ای به نام عشق مرا می خواند ـ و من می گریزم
در بیان روایتها
قصه عشق زیباترین آنهاست
اما، من گریزانم .
گریزان..
================
در فصل پاییز
برگها چه ساده و بی روح از درخت جدایند
به یکسان
به یک رنگ
همراه باد روانند
اینچین
مردگان ساکت و خاموشند.
دستهبندی شده در: 1