• تعابیر من از شعر و چگونه شعر گفتن -گر آشفته بساطی است، شعرم —— راز ئیست ز دیده پنهان — من مجنون اندیشه ها خویشم —– شاعر درونریزم———- هیجان یک اندیشه ست. ——- که مست و مدهوشم———- سخنی با خوانندگان گرامی:مجموعه ای از شعرهایم را با یک بازنگری دوباره به نام “رازهای زندگانی” جمع آوری و به انتشار سپردم . چه نامی باید برای این شعرها بگذارم ؟ میدانم شعرنیستند، چون شعربرای اهل فن قوانینی دارد و از اَن قوانین تابعیت میکند. اما این را میدانم که امروز دیگر مثل دیروز نیست. زیرا قدرت انیترنت و ماهواره فضای سانسور را شکست و دنیا به شهرکی کوچک تبدیل شده است و هر کسی که دلش بخواهد به هرشیوه میتواند بنویسد، نقد کند،یا هر هنری دیگری از قبیل شعر یا تئاتر یا موزیک خلق نماید و هنر در انحصار اهل فن نیست. بلکه هر هنری برای خود مخاطبانی پیدا میکند. دیوار سانسور و دنیای کوچک دیروز فرو ریخته و امروز بت های ساخته شده عرصۀ ادبیات یا هر هنری دیگری میخشان به سنگ خورده و فقط درخانه کوچکشانند و بازارشان کسات است. امروز ده ها هزار وب سایت وجود دارد.امروز رشد تکنیک درحدی است که هرکسی میتواند هنرش را بدون اجازه خدایان روی زمین به محضرنمایش بگذارد. من اسم شعرهایم را میگذارم طغیان دل یا هجوم عاطفه ها،یا طغیان عاطفه ها و تمایلی به اینکه شاعر باشم ندارم بلکه انسانم و دلم مدام در طغیان است. مینویسم و میگویم و برای شعرگفتن از کسی اجازه نمیگیرم. مینویسم راجع به هرآنچه مرا میآزارد. مینویسم راجع به هرآنچه که مرا خوشحال میکند. نقد میکنم آنچه را که قبول ندارم. من یک انسانم که عاطفه هایم درزنجیر عشق گرفتارند. تعابیرمن ازشعروچگونه شعرگفتن ! شعر برای من یک انشاء است.برای زیباساختن کلماتی که از ته دل برمیخیزد ازشیوه های که اهل ادب آن راشعر یا سروده مینامند استفاده میکنم. تاآنجا که درتوان دارم درون دل را بدون سانسور میشکافم وبر صفحۀ کاغذ میاَورم . به آهنگ شعر اهمیت میدهم امابه قوانین شعر که بزرگان ادبیات به هزار شیوه گفتنی ها گفتن اهمیت نمیدهم. خودم رافعال کمونیست کارگری میدانم وفعالیت سیاسی میکنم. مبارزۀ طبقاتی در زندگی خصوصی من اهمیت ویژه ای دارد. درکنارفعالیت سیاسی شعرگفتن هم تنوع زندگانی من است. معنای زندگی کردن برای من ازاندیشه هایم سرچشمه میگیرد و تصورات خودم از اندیشه ای که دارم به تصویر میکشم و همین کار برایم لذت بخش است و احساس آرامش میکنم . بیشتر اوقات که تنهایم آنچه راشعریا سروده مینامند، مینویسم. ممکن است زیبا باشد و یا به نظربعضی ها قشنگ نباشد، یا از لحاظ ادبی دارای نواقص بسیاری باشد، خب من هم آدمی هستم و در تنگای زندگی رنجهایی رابا خود حمل میکنم. شعر گفتن بیان رنجهای من است. آرزوهایم را باید به تصویربکشم. درحالیکه حرفه ای نیستم و با وجودی که قلم ِضعیفی دارم، ولی مایوس نیستم زیرا به اعتبا رافکار و اندیشه هایم عار دارم که نظراتم راپنهان کنم.

  • نوشته‌های تازه

  • دیدگاه‌های تازه

    mahur در تنهایم
    Anonymous در این شعر را به حسین و مجید کاوو…
    سجاد در این شعر را به حسین و مجید کاوو…
    kasra در این شعر را به حسین و مجید کاوو…
    داور در این شعر را به حسین و مجید کاوو…
  • بایگانی

  • برترین مطالب

  • آمار بازدیدکنندگان

    • 2,862 آمار بازدیدکنندگان
  • میز کار مدیریت

  •  

    آوریل 2009
    ج ش ی د س چ پ
    « مارچ   آگوست »
     12
    3456789
    10111213141516
    17181920212223
    24252627282930
  • بیشترین کلیک شده‌ها

    • هیچ کدام

گر آشفته بساطی است، شعرم

گر آشفته بساطی است، شعرم

از دیده نیست پنهان

من مجنون اندیشه خویشم

شاعر درونریزم

هیجان یک اندیشه ست.

که  مست و  مدهوشم

==================

من،

زاده رنجم

محروم از هر آنچه؛

که در لیست عشق و صفا بود

در ویرانه خانه ای زیستم

که معمارش مومنین

همراه با خود خدا بود

============

مریض !

دریغ از دل

که بیمار و مریض بر جاست

عین کنچشگ با جستی در تن پیداست

کار دل هوس است

ومن عاجر از آن

زین رو درد ناعلاجی در وجودم پیداست

============

دریغا:

ای دل مست و عریان

الحق که دیوانه ای

به دور از گل اسر کونج خونه ای.

´´´´´´´´´´´´´´

شاخه گلی، نقش ایوان است

یادگار رفیقی که عاطفه ها را می کاشت

محبت بود به جنک کینه ها می رفت .

=========

ز سوز فخرت می کنم گریان

ز درد بینوائی است، که می دممد سوزی در جانم

===========

من به یاد دیروز باز آمدم

که شویم شاد و کنیم خندۀ

اما تو پژمرده و ز من آزروده بودی

من هم

به ناکامی در آن شب سیاه

رنجیدۀ دل رفتم

چه بسا روزی در پی رنج خویش گشتی

دریغ از آن روز که دیر آمدی

هیچ نفهمیدی و زود رفتی

===========

نکن نفرین خود و مارا

هر یک از ما فرزانه ایم

ز بهر اندیشه خویش، افسانه ایم

چه رنجها بردیم

و سوختیم

شعله ها کشیدیم و

نور شدیم، تا در دل شب دمیدیم

============

گر جدا از من در شتاب باشد.

آن موج گریزان،

نفرت و نفرینش باد.

==========

زیبائی ها زیباست

همچو آتش در دل شب بی مهتاب

شعله اش از دور پیداست .

============

در این بیمار خانه

که همه در پی علاج خویشند

واژه ای به نام عشق مرا می خواند ـ و من می گریزم

در بیان روایتها

قصه عشق زیباترین آنهاست

اما، من گریزانم .

گریزان..

================

در فصل پاییز

برگها چه ساده و بی روح از درخت جدایند

به یکسان

به یک رنگ

همراه باد روانند

اینچین

مردگان ساکت و خاموشند.

پاسخ دهید