کودکی را باز یافتم، چه اشک بار شد چشم هایم،
جرعت بیانش نیست، آشفته ام ، در صحرا ها اطراف زاده گاهم کبکی را دیدم که غم انگیز راه می رفت آشیانه اش به هم ریخته بود و کسی صدای آوازش رانمی شنیده، همه چیز غریبی می نمود
و من نیز عریبانه در این نصف شب یاداشتی را برای دل خود می نویسم، باید اعتراف کنم که من امروز کبکی را دیدم که زبانش با من آشنا بود گر چه در زمین شخم زده اطراف روستا ما نمی خرامیده و در میان چمنزار ها نبود بلکه بر سنگ فرش بی روح خیابانها آرام آرام می خرامیده هر چند کوچه ها غریب و آدمهایش همه فقط روحند و زبانشان با عاطفه و عشق آشنا نیست
اما امروز خرمن خرمن کبکی را دیدیم که آشتفه بود پریشانگونه آواز می خواند و من غرق راه رفتش بودم
چه غم انگیز بود امروز،
مربوط به موضوع های: 1