Posted on جولای 13, 2008 by salwati
من این شعر را به فرزاد کمانگر تقدیم می کنم .
«گفتن»
گر فتم سراغت
تاگویمت رازی.
درون دل خفته است
پرنده ای بی قرار
مهجور
می زند پر به هر سو
می کشد انتظار .
گویمت باز
قصه ای از چهار فصل
هر فصلش شعریست از زیستن
آخر مرا حدیث یست
با معنائی خفته در دل
باز خواهمت گفت
این قصه را
نه به [...]
مربوط به موضوع های: http://shamisalwati.wordpress.com/ | بیان دیدگاه »
Posted on جولای 13, 2008 by salwati
کوچه های دلتنگی
در این غروب دلنشین
می برد باد مرا به کوچه های دلتنگی
کوچه ها بیگانه از خویش و عقیم
روزگار غریب و مردمانش غریب
خاموش و بی صدا
همه خوابند، در خواب.
مهربانی ها گریخت و سنگ دلی شد ماند گار
بر آشفته و شوریده
بجز رنچ و درد بیداری
چه ها می شه [...]
مربوط به موضوع های: http://shamisalwati.wordpress.com/ | بیان دیدگاه »
Posted on جولای 3, 2008 by salwati
گفتی
آنقدر کوچکم
که زیر پای تو له خواهم شد.
کوچکترین کوچکها
کوچکتر از یک مورچه
آن زمان که همچو شیشه شکسته بودی
آنقدر کوچک
که در میان اشکهایت غرق می شدم .
آنقدر کوچک
که خنده تمخسر آمیزت
زلزله بود و مرا تا عمق زمین فرو برد
البته
کوچک خواهم ماند
کوچکتر از یک مورچه
و برای مخفی شدن
زیر چتر [...]
مربوط به موضوع های: http://shamisalwati.wordpress.com/ | بیان دیدگاه »
Posted on جولای 1, 2008 by salwati
هق هق گریه
بس کن دیگه
از هق هق گریه ات دلم گرفته
آن روز رابه یاد آور که
تو غمگین تر از همیشه
غرق نگاهم شده بودی
و من می دیدم که
خانه ات سرد و تاریک ،
تنت در وحشت شب می لرزید
اشک بار بودچشمهایت
رویا ها را نمی شناخت
سرت را بر شانه [...]
مربوط به موضوع های: http://shamisalwati.wordpress.com/ | بیان دیدگاه »