«نفرنت را با خود ببر .»
وقتی سلام کردی، من با خودم بودم ، در سیاحت با خود، من در میان جنگلی بی انتها، می ر فتم بی هدف،
رویا ها را با گذری در میان درختان پر شاخ و برگ با قلب آمخته به درد، ازرنج تنهائی می جستم
در میان جنگلی بی انتها!
گلی اسیر سایه سازان درختان وحشی جنگل بود
اسمش را نمی دانم
رنگش خاکستری بود
گلی بود مثل بقیه گلها
معطر و خوش بو، امّا پژمرده بود
و من غرق نگاهش شدم! پایان عاطفه ها،
مرگ پیدا بود، سیر بوئیدمش .
به زدن شاخه ها ی سایه ساز مشغول شدم تا شاید خورشید بر آن بتابد
به ناگهان بارانی از نفرت بارش گرفت
پای هر درخت های های از آب سر گرفت
و کابوسی بین مرگ و زندگی در دورن دلم جا گرفت
و من از ترس مرگ
تا آنجائی که توانی بود
گریختم
در انتهای جنگل
پاها مرده بودند
تن بدون ستون
در تقلای برای زنده ماندن در حال جان کندن بود
زبان زبانی نبود تا فریادی بر آورد
نفس بند آمد بود همه جا سیاهی
چشم ها خسته
در میان یاس و ناامیدی
سیاهی بود جنگل،
حس غریبی به من می گفت
از ترس گذر کن
رمز زند گی را بشناس
در میان مرگ و زندگی بود که از خود به خوذ آمدم دیدیم که تو ایستادی
با چشمهای پر از کنیه و نفرین اصطراب در وجودت موج می زد و بعض گلویت را گرفته بود و از همه چیز حاشا می کرد غرورت در هم شکسته بود از اینکه غریبی ناتوان چو من جواب سلامت را نگفت است به تو بسیار گران و غرورت له شده بود،
تو از زندگی و زمانه راضی هستی؟ و به قول خود . از برکت سران جمهوری اسلامی تورم در ایران بالا رفته. پس باید حساب آن چهار تا خانه و مغازه ات را داشته باشد. همیشه فرصت طلب استفا خود را می برند. مرگ دیگران برایت چه اهمیتی می تواند داشته باشد. برو در دنیا خود غوطه ور شو.
البته جواب سلام ت را هم خواهم گفت اما نه حالا ، زمانی که قله کنیه را فتح کرد باشیم و پرچم عشق، پرچم زندگی را بر آن افراشته باشیم . حالا برود نفرینت را با خود ببر چرا که زمان کوتاه است و من احتیاج دارم تا با خود باشم زیرا می خواهم سروده ای به یاد یاران جانباخته ام بسازم به یاد آنانی که فقط عشق را می شناختند. عاطفه را. برو. برو دیگه . نفرینت را با خود ببر.
مربوط به موضوع های: http://shamisalwati.wordpress.com/

