Posted on فوریه 8, 2008 by salwati
تنهایم
در این شهر آشفته
در تمنا دل
منم. که تنهایم
با آوازهای بیگانه
در جدالم.
چه کنم
در شگفت یاران به دور از عشق .سوداگرند.
جگریست آغشته به خون
از شدت درد.
همچو مار به دور خود می پیچم
مربوط به موضوع های: http://shamisalwati.wordpress.com/ | 1 نظر »
Posted on فوریه 8, 2008 by salwati
گذر
من پرورده رنجم
زاده درد
در وادعی بادرد و رنج
در دل شب از جنگل
گذر کردم
از رنج دل
از خستگی
در خود بودن
رها شدم
من شاعر م
خیلی ساده
شعری گفتم
پیامی بود به آنهایی
به دور از گل
اسیر خار
در جنگلند
بی خبر از درون دل
غرق کنیه
تنگ نظرند
در اوج حقارتها
وامانده و در مانده
در دل شب، به دور از روشنائی می میرنده
مربوط به موضوع های: http://shamisalwati.wordpress.com/ | بیان دیدگاه »