کی من گفتم که شاعرم،
من رویائیم
غرق رویا؛
در رویاهایم آینده یست با تصویری زیبا،
امَا گذشته هم دورانی بود
داستانی بود
قصه های مادر بزرک
رازهائی بود
جمع شدن زنان اهل محل به دور مادر بزرگ
معمائی بود
مادر بزرگ
به یاد قدیمها
به یاد دوستی ها
به ساده گی قصه می گفت
سخن از جنگ تن به تن
نه چوامروز
ازتانک و توب و تفنگ
مادر بزرگ اشکی می ریخت
آن روزها من کودک بودم
مثل امروز غرق رویا
عشق مادر
امید فردایش بودم زندگی عالمی داشت
آن روزها؛ دنیا مثل امروز نبود
این جور که هست
در آستانه سقوط نبود
هزار هزار کشته نبود
خون انسان بی رنگ نبود
دل انسان از سنگ نبود
یک رازی هست
می خوام بگم
خوب می دونم
درون دل که پیدا نیست
باید به آن سفر کنم
کی من گفتم که شاعرم
من عاشق یک دنیا انسانیم
من عاشق رویائیم
مربوط به موضوع های: http://shamisalwati.wordpress.com/
