بلرزه در آید

روزی فرا می رسد که عاشقان گل به دست با گذر از باغ خوشبختی دلشادند ! تا آن لحظه من به کدام گور آرامیده ام ! نمی دانم …. اما تو دل تنگت را شیدا کن ، آراسته و زیباباش و تنت را با جامه های رنگین بیارا. گشاده دل باش و  با گذر از کوچه تاریک پای بر هر حدیث کهنه بگذار و شمعی بیافروز! تا زاهد بر خود بلرزه در آید از  آن شمع نو افروز / و از رفتن آن حدیث کهنه که بر باد است!!!!!!!……. شمی صلواتی

بلرزه در آید

بر اساس salwati فرستاده‌شده در دسته‌بندی نشده

بغض ها ترکید!

بغض ها  ترکید!
اشک سخن گفت
و صورتم به انتظار باران نشت،

به صدها جرم سنگین به بیدادگاه رفتم
یک بار به جرم گرفتگی زبان
محکوم و زبانم را قطع کردند
و یک بار به جرم ساده نویسی انگشتانم را

گرچه،
زبان آنقدر ها رسا نبود
قلم آنقدرها پر رنگ نبود
اما وجودم فریاد بود
بانگی رسا، رساترین صدا!
که همه ما ” برابریم و باید برابر باشیم”
منی که خود در میان طبقم
و در جنگ با رنجها به استادی رسیدیم
هنوز دز جنگم!
[در جنگم، جنگ،
جنگی برای رهایی!
برای باز گشت: حرمت و ارزش انسان

اگر قلم پر رنگ نیست
چون بدون انگشت، قلم را به دهن گرفتم
اگر صدام لرزان و با هیجان است

چون در جنگم و ترس بر دل دارم
بشنو صدایم را!
اگر ضعف یا رسا نیست
بشنو صدایم را!
و با من بیا
تا ما شویم
در این دنیای بدور از احساس و عواطف انسانی
یک صدا ، صدا نیست،
یک دست، قدرت نیست
تا دیر نشد/ با من بیا!
………………شمی صلواتی

بر اساس salwati فرستاده‌شده در دسته‌بندی نشده

ای نازنین دوست///


 تو را/ من درد آشنام و هزاران زحم دارم بر دل .
زین رو همچون آسمان چشمانم مه آلوده است و باران .
آه، بسی دلم تنگ است
………….همچون پیمانه شکسته
در آن به نم نم می ریزد می!!!!!

بر اساس salwati فرستاده‌شده در دسته‌بندی نشده

ساقیا!

ساقیا تو هم خانه به دوشیید
با دلی شیدا،
بااین همه ترس و وحشت به کجا!
ساقیا!
ساقی بودن، ساقی ماندن چه زیباست
…….رونق دل و رویای یک عشق که تنهاست
بگم جانم، که همراز دل و همدمی
با مرام، خلاق و خالق هر شبی
منم با تو!
….به شادی می رسم و از غم می شوم آزاد
ساقیا!ساقی بودن، ساقی ماندن گفتمت که زیباست
بریز می در پناه این گرسوز و این شب تار
……تا که گویم قصه آن پرنده که تنهاست
در میان جنگلی دور، بی پناه ،بی مدعاست
در اسارت صیادیی بیرحم و پیر گرفتار شده به دام
گفتمش پر بگش، بال بگشا، که خرابی
برخیز و بگیر پر! که رهایی، یک انگیزه ،
……………………….یک عشق پاک و زیباست
…………………..14آگوست  2009 شمی صلواتی

بر اساس salwati فرستاده‌شده در دسته‌بندی نشده

تصور

عشق تو را به رویا و ،

احساست را با نگاهی  زنانه،

 در شعری تازه  به تصویر داشتم

 

دمادم غروب بود

تصور کردم تو مهمان مهتابی

در رویا میدیدم که تو زیباتر ازآنی!

یک شب باده به دست در اوج مستی

  به کناری در ساحل بودم

این تصور سخت نبود به رویا ببینم

که  تو عروس  دریائی!

در عالم خیال با گذر از هر گل رویایی

به انتظارت! در کنار چشمۀ نشستم

به ذوق باغبان پیر، فارغ از رنج و درد تنهایی

این تصور سخت نبود که ببینم

تو زیبا ترین گل جهانی!

دیشبی بود که در خواب
با بوسهای پی درپی
لخت و عریان به بالینم

 از حُسن جمالت شده بودم

 ”مست و  مدهوش!”
و گرفتم تو را  در آغوش،

این بار تو تصور کن و ببین

درآن لحظه ، من  چه حالی داشتم.

در این جهان ناهمگون

تصور تو را به رویا داشتند

گناه نیست

وقتی که الاغی بر تخت شاهی نشته

و به هزاران انسان در رنج و درد  است

برای عقابی که در اوج غرور خود را به پرواز سپرده

تصور کردن رویای آهوی پیر چقدر سخته ….

که بدور از جنگل  امن،

مونده  تنها، بیکس و دل شکسته

که این چنین با حسرت به انتظار نشستۀ

عشق به رویا سخت است

تصور کن خود را  به تنها، در دشت کویر!

در آن لحظه که،بسان گل  به انتظار بارانی.

  یکشنبه  18 دی  1390  شمی صلواتی

بر اساس salwati فرستاده‌شده در دسته‌بندی نشده

نازنین دلبری ….

نازنین دلبری برام نوشت/ “همواره تو را،
……به عنوان یک شاعر زیبانگر به ذهنم سپردم!”
و من برایش نوشتم / دلبر جانان!!!!
روزی خورشید با طلوعی تازه تر از همیشه !
در جشن زمین و آسمان/ همراه بارقص شب
… و مهتاب با رنگی روشن و لطفی پر از مهر،
………………….با سرودیی تازه از عشق
گواهی می کنند که یک برابر است با یک !
سهم هر انسان از آب و آفتاب، به یکسانی است!
و زمین سفره عشق و زندگی برای همه انسانها است.

بر اساس salwati فرستاده‌شده در دسته‌بندی نشده

سازی بزن،

آوازی بخوان دلم گرفته،

در این شهربیگانه و غریب!

نفسم در حبسی است، پر از قهر و قین

شعری بگو،

شاعر رنجدیده من عاشقم و،

غرق هوس می دونی که

در شهر ما بوسه با مرگ شده هم آغوش!

حرمتی از عشق نمییابید

سکینه ها را در گودالهای کوره به سنگ می بندن

شاعر، شاعری کن

با من شعری در توصیف

بوسه و لب،

در وصف هم آغوشی بگو!

من از سنگ سار نمی ترسم

من از ابرو نمی ترسم

آن اسب وحشی

و سرکش را توصیفی تازه تر کن

بیا و با عاشقان سوخته دل

همدلی کن

کجاست آن باغ رویایی

….گفتی ! همه آزاد و ازادند

همه شاد و غرق در بوسه

همه شامامه به دست

از عشق می خوانند

همه بد مست و مدهوش،

سر فرازند.

گفتی یک برابر است با یک

از جاهل و عوام خبری نیست

دیگه برای خدای ناکسان حرمتی فرض نیست

بگو

کجاست آن باغ رویایی

بگو

کیست

در شعر تو

آن اسب و حشی و سرکش

ما که از سنگ و شمشیر نمی ترسیم

هر روزه در میدان جنگیم،

حال که شاعر دیوانه،من شکافتم دورن دل

تو نیز اسب وحشی باش

در گذر از تابوها، یار و همدم ما باش

بیاو، اسب وحشی و سرکش روستایی را

توصیف تازه تر کن در جنگ با زارع پیر !

 شمی صلواتی‏

بر اساس salwati فرستاده‌شده در دسته‌بندی نشده

زندگی

زندگی

اگر گفت باشم که زیباترینی، تو باور مکن

چرا که من دوستت دارم

و اگر نگفتم

چون نخواستم تکرار واژه ها باشد

اما تو زیباترینی،

….. چون روح عاصی و قلب پاکی دارید.

عاصی شدگان آتش فشانند،

ولی، من در تو شعله ای نمی بینم

………….بجز آه و حسرت تنهایی

قلب پاکت را عریان کن همچو گل

که در اوج صداقت به مهربانی دعوت می کند زندگی را

یک بار بهت گفتم زندگی زیباست

گرچه برای زنده ماندن!

باید عاشق بود و غرق در رویا!

زندگی زیباست

…….نه برای تسلیم شدگانی

…..که تن به شکست دادند و

فردا را نمی بیند!

……………آری زندگی زیباست

………………………. شمی صلواتی

بر اساس salwati فرستاده‌شده در دسته‌بندی نشده

به من نگو شاعر // من شاعر نیستم ..

به من نگو، شاعر !
نه، رفیق!
من شاعر نیستم
من زحمهای کهنه عفونی شد ه ام
من درد طبقاتی،
……… رنجهای نسل سوخته ام
کودک خیابانیم،
و مادرم زنی است تن فروش در بارگاه قانون
کودک ناخواسته (بدنیا آمده)، منم
جرمیست در احادیث خدا
گناهی است در کتابهای آسمانی
و من جزو نفرین شد گانم
زین رو طغیانم، آتشفشانم!

به من نگو شاعر!
نه، رفیق!
من شاعر نیستم
مادر فرزند اعدامیم،
من مرد قوی هیکل کارم که شبها
بعد از 12 ساعت کار برسر سفر تهی مهمانم

نه رفیق من شاعر نیستم
سخن شاعر زیبا و ، از گل و بلبل است
از لب یار و شوق دلبر است.
و من رنجم و درد
آزرده و طغیان،
مستم،
شعله ام
غرق در یک اندیشه ام
که در آن یک برابر است با یک

               شمی صلواتی.

ژوئیه 14, 2005

بر اساس salwati فرستاده‌شده در دسته‌بندی نشده

غریبه صدائی ……

همه جا سکوت، سکوتی مبهم
غریبه صدائی فریاد میزند مرا
زمزمه فریاد در گوشم
جادوی یک نگاه خیره در چشمم

گرچه میسوزم تا که به بهار برسم
اما من به این سوختن دل بسته ام
گرچه دود بر میخیزد ز خلوتگاه درون دلم
و همچو آتش عشق است در جانم
***

خاموشی ست و سکوت
و من می روم به تنهایی
گر چه خسته و افسرده
مقصدم دور و می روم با پای خسته
سایه ای به خیالم گذشت
و من برد به جهان قصه ها!
جهانی که یک برابر است با یک
همه به یکسان در دشت وسیع زیبایی سهمی داشتند
و کسی زحمی بر دل نداشت
همه آزاد و مست شادی بودند
همه با هم
دشت وحشت کویر را آراسته بودند به زیبایی
و من عاشقانه در رفتنم به آن باغ رویایی.

آنجا که سکنیه ها را با سنگ به خون آغشته نمی سازنند
دلارا ها را بر چوبه دار نمی برنند و نداها را به گلوله نمی بندند
چراغ اندیشه در زیر زمینهای قدیمی پنهان نیست

در عبور از وحشت و ترس
نمیدانم چرا بی وقفه قلبم در بارگاه سینه میلرزد از ترس
نمیدانم چرا درون دلم پر از اندوه و رنجهایی پنهانیست
به شبها خواب بر چشمم نمیبارد و تا سحر از تفکر و اندیشه در خود میسوزم

آه، ای کوچه های سرد و خاموش
منم افسانه ای از ذهنها رفته
منم ته مانده خاموش یک فریاد.
منم خاکستری در پیشگاه باد
بعد از هزاران بار آب پاشیدن
شعله خواهم شد
تا جهانی را مهیا کنم که در آن انسان مقدس تر از هر چیز.
4آگوست       2004شمی. صلواتی

بر اساس salwati فرستاده‌شده در دسته‌بندی نشده