• تعابیر من از شعر و چگونه شعر گفتن -گر آشفته بساطی است، شعرم —— راز ئیست ز دیده پنهان — من مجنون اندیشه ها خویشم —– شاعر درونریزم———- هیجان یک اندیشه ست. ——- که مست و مدهوشم———- سخنی با خوانندگان گرامی:مجموعه ای از شعرهایم را با یک بازنگری دوباره به نام “رازهای زندگانی” جمع آوری و به انتشار سپردم . چه نامی باید برای این شعرها بگذارم ؟ میدانم شعرنیستند، چون شعربرای اهل فن قوانینی دارد و از اَن قوانین تابعیت میکند. اما این را میدانم که امروز دیگر مثل دیروز نیست. زیرا قدرت انیترنت و ماهواره فضای سانسور را شکست و دنیا به شهرکی کوچک تبدیل شده است و هر کسی که دلش بخواهد به هرشیوه میتواند بنویسد، نقد کند،یا هر هنری دیگری از قبیل شعر یا تئاتر یا موزیک خلق نماید و هنر در انحصار اهل فن نیست. بلکه هر هنری برای خود مخاطبانی پیدا میکند. دیوار سانسور و دنیای کوچک دیروز فرو ریخته و امروز بت های ساخته شده عرصۀ ادبیات یا هر هنری دیگری میخشان به سنگ خورده و فقط درخانه کوچکشانند و بازارشان کسات است. امروز ده ها هزار وب سایت وجود دارد.امروز رشد تکنیک درحدی است که هرکسی میتواند هنرش را بدون اجازه خدایان روی زمین به محضرنمایش بگذارد. من اسم شعرهایم را میگذارم طغیان دل یا هجوم عاطفه ها،یا طغیان عاطفه ها و تمایلی به اینکه شاعر باشم ندارم بلکه انسانم و دلم مدام در طغیان است. مینویسم و میگویم و برای شعرگفتن از کسی اجازه نمیگیرم. مینویسم راجع به هرآنچه مرا میآزارد. مینویسم راجع به هرآنچه که مرا خوشحال میکند. نقد میکنم آنچه را که قبول ندارم. من یک انسانم که عاطفه هایم درزنجیر عشق گرفتارند. تعابیرمن ازشعروچگونه شعرگفتن ! شعر برای من یک انشاء است.برای زیباساختن کلماتی که از ته دل برمیخیزد ازشیوه های که اهل ادب آن راشعر یا سروده مینامند استفاده میکنم. تاآنجا که درتوان دارم درون دل را بدون سانسور میشکافم وبر صفحۀ کاغذ میاَورم . به آهنگ شعر اهمیت میدهم امابه قوانین شعر که بزرگان ادبیات به هزار شیوه گفتنی ها گفتن اهمیت نمیدهم. خودم رافعال کمونیست کارگری میدانم وفعالیت سیاسی میکنم. مبارزۀ طبقاتی در زندگی خصوصی من اهمیت ویژه ای دارد. درکنارفعالیت سیاسی شعرگفتن هم تنوع زندگانی من است. معنای زندگی کردن برای من ازاندیشه هایم سرچشمه میگیرد و تصورات خودم از اندیشه ای که دارم به تصویر میکشم و همین کار برایم لذت بخش است و احساس آرامش میکنم . بیشتر اوقات که تنهایم آنچه راشعریا سروده مینامند، مینویسم. ممکن است زیبا باشد و یا به نظربعضی ها قشنگ نباشد، یا از لحاظ ادبی دارای نواقص بسیاری باشد، خب من هم آدمی هستم و در تنگای زندگی رنجهایی رابا خود حمل میکنم. شعر گفتن بیان رنجهای من است. آرزوهایم را باید به تصویربکشم. درحالیکه حرفه ای نیستم و با وجودی که قلم ِضعیفی دارم، ولی مایوس نیستم زیرا به اعتبا رافکار و اندیشه هایم عار دارم که نظراتم راپنهان کنم.

  • نوشته‌های تازه

  • دیدگاه‌های اخیر

    mahur در تنهایم
    Anonymous در این شعر را به حسین و مجید کاوو…
    سجاد در این شعر را به حسین و مجید کاوو…
    kasra در این شعر را به حسین و مجید کاوو…
    داور در این شعر را به حسین و مجید کاوو…
  • بایگانی

  • برترین مطالب

  • آمار بازدیدکنندگان

    • 2,764 آمار بازدیدکنندگان
  • میز کار مدیریت

  •  

    نوامبر 2009
    ج ش ی د س چ پ
    « Aug    
     12345
    6789101112
    13141516171819
    20212223242526
    27282930  
  • بیشترین کلیک شده‌ها

ازدشت های وسیع

ازدشت های وسیع

خوب میدانم

که سروده  وشعرراچاره ای نیست.

بدان گونه که بایدگفت

گفتندقبل ازما

برای سردادن شعری -

تازه ترازخودما

گفتن ونوشتن

به قدمت نسل ها

واینک

امروزما

به کدام سو،به کدامین راه ؟

زاده شدۀ کوهستان پرازبرفم من

آنجاکه چشمه های آلوده به خون دارد

آنجاکه بیابانش میدان تاخت وتاز دشمنان است

وبدان گونه  تاختنی که مومنان خداگفته اند

وبدان گونه کشتندکه خواست خدا بود.

آه دوست من

ازدشت های وسیع

ازجنگل بدون نور

از میان تابوها ودود

ازسرخ ترین خط مقدس

باقصه ای تازه ازعشق آمده ام

تاانسان بودن را

تاانسان ماندن را

بشارت دهم.

من اینک بیدارم

به دنبال واژه ها

واژه های تازه

تابابیانی ساده

شکنجه،تجاوزجنسی واعدام رابه تصویرکشم.

آه دوست من

هیچ میدانی

هیچ به دیده دیده ای

دشتستانی که چشمه های آلوده به خون دارد

هیچ دیدی خیابانی نقاشی شده باخون

سنگفرش خیابان هارامیگویم

خیابان ندا

باخون نقاشی شد

وجهان رابه تماشاطلبید .

سهراب راهم نقاشی کرد

وپیام  انقلاب رانوشت

من دیدم

وشعرفرداراساختم.

آه دوست من

نه،ممکن نیست انسان بودو

عاشق نشد

نه،ممکن نیست  انسان بودو

فریاد زنده بودن راسرنداد.

عجایب دنیایی ست

آرام صدائی که ازخون حذرداشت

درگلوخفته وندایی سرنداد.

درآن دیاری که به جای آب خون جاریست

قلم شکسته و

درحیرتم من

که شمع زیستن کجاست؟

آسمان شب و

خون به صدهاچون ندا

صاحب اندیشه کجاست؟

شمه صلواتی  ‏2009‏/08‏/23

فردا

فردا

به پبش

به سوی انقلاب

ای فرزندکارورنج وآزردگی

مبادابایک قدم تردید

یک غفلت

لحظه ای سکوت

درکوچه های مرگ تورابه خاموشی بسپارند.

به پیش

به سوی انقلاب.

اینک پیامی

درهوا

میخوردتاب

همراه ِبادبرفراز ِکوهساران

میرودبه سوی فتح

به صدهاشعله برجاست

ای فرزندکارورنج وآزردگی

بردارمشعل آتش افروزرا

کوره های آتشین را

شعله ورترکن.

مکن تردید-

طغیان ِ چشمه ها

شدسیل خروشان

باران تندورعدآسا

درهرکوچه وبرزن

که فردا

روزرستاخیزاست .

روز ِرهاشدن ازقیدبندگیست

برتوست نگاه ها

نگاه ِپرحسرت ستمدیدگان جهان

تاشب های روشن رازنده نگه داری

همچون روزها.

شمه صلواتی- 2009.6.18

و اینک صدایی پیداست

و اینک صدایی پیداست

سی سال گذشت

سی سال تمام

ما غرق نگاه جانی بودیم و

دیدیم  جنایات  یک سیستم مذهبی را

ترسناک بود و وحشتناک

کشتن بودن و ترساندن

ترس بود ووحشت.

ترس ووحشت

از سایه سازان مرگ  در کوچه های زندگی .

سی سال تمام  در انتظار ،

در انتظار شعله ای  در اعماق  خندقها

در درون کوچه ها در هر جا که نفسی بود  از انسان .

سی سال گذشت

جنگیدیم  و گفتیم و نوشتیم .

دنیایی که در آن انسان معنی می شود.

گفتیم  به صد  بارعشق و عاطفه ها معنایی از  زندگیست

و نفس ها  روزی به کوره  ای  آتش فشان  تبدیل خواهند شد.

گفتیم حقیقت  پیروز است.

جنایت و زور گوئی ،  ریا و دروغ-

همچو یخ آب خواهدشد.

و اینک صدایی پیداست

صدایی  که هر روز در خیابانها،

در کارخانه ها،

در دانشگاه ها،

در هر جاکه  زندگیست

صدایی در جستجوی عشق.

آنانی که  دیروز پنداشتن  که خدایند

و بنا کردن گوره های  جمعی  را

بنا  کردن خاوران را

بزرگ و بزرگتر کردند زندان ها را ،

به تن کردن لباس دیگری امروز-

از بیم  دادخواهی

ترسیدندولرزیدند

در خانۀ خویش

در وحشتند از فردا خویش.

شمه صلواتی   12/06/2009

دلارا را کشتند.

دلارا را کشتند.

دلارا  را کشتند.

دلارا را کشتند.

شنیدی؟

نقاش جان وجهان را کشتند.

باشنیدن این خبر

تنم سرد و بی حس شد.

برروی پله های تراز ِخانه که به باغچه منتهی میشد-

نشستم  و فکر ناخوداَگاه مرابا خود بردبه ساحل دریای شمال.

بانگاهی پرازحسرت به آب خیره شدم.

آنجاکه هرازگاهی میزبان زنی بود.

زنی بنام دلارا-

که جنایتکاران به قتلش رساندند.

زنی که ساحل رامیشناخت و

باریتم آب شعرمیگفت.

زنی که رنگ دریا را میشناخت-

باغچه را میشناخت-

وبابوی گلهادرآمیخته بود و

درچهاردیواری زندان آنهارابه تصویرمیکشید.

زنی درمحاصره رنگهاو

نقاش جان وجهان.

زنی که صدای دل نشین پیانو را میشناخت وبا اَن همنوا میشد.

زنی که مرگش اعدام رنگها بود.

دلارا راکشتند.

ما نیزشنیدیم وتنمان لرزید.

دلاراقاتل نبود-

احساس وعاطفه های دلارا درنقاشیهایش پیداست و

زندگی بشارت اوست.

جنایتکاران او راکشتند.

چون ازعاطفه ها  نفرت دارند.

دلارا قاتل نبود.

قاتل آنانندکه هرروزحکم اعدام صادرمیکنند.

قاتل،مومنان ومردان سیاه دل ِخدایندکه هر روز جنایتی میآفرینند.

دلارا راکشتند و

قلب معصومش را ازکار انداختند.

دلارا را کشتند.

نقاش جان وجهان راکشتند.

=======

اسلام مذهبی است سیاسی وضدهرگونه شادی وآزادی انسانیست .اسلام وجودش وتداومش به کشتن انسان بستگی دارد.چون فاقدمنطق واستدلال انسانی است. دین اسلام دین خون وشمشیراست.

درطول سی سالی که ازعمرکثیف جمهوری اسلامی میگذرد ما شاهد دهها هزار اعدام  بعنوان قتل عمددولتی بوده ایم.گورهای دسته جمعی که نمونه اش خاوران است.

ماشاهدکشتن کودکانی که بجرم یک اعلامیه یاپخش یک روزنامه به دست حاکمان جمهوری اسلامی بوده ایم.حالانیز هستیم.

اما سوال این است:مابایدفرهنگ انسانی خودراتاسطح  فرهنگ مردان خداتنزل دهیم وشاهد این همه جنایت واین وحشیگری باشیم؟

بایدبدون ترس،بدون هیچ ملاحظه ای مذهب را نقدکرد. باید هواداران اعدام و دست اندرکارانش  را نفرین کرد.بایدبه جنگ مذهب رفت. چراکه در پروندۀ اسلام چیزی جزجنایت یافت نمیشود .

دلارا در قلب ماست وچهرۀ معصوم او در ذهن ما ثبت شده است.

باید همۀ ما هرچه بیشتر و بیشترتلاش کنیم تاشادی وعشق به اندیشدن رارساترکنیم  و بایدهمه ماهرچه بیشتروبیشترتلاش کنیم تاهرچه زودتراین حکومت کثیف وارتجاعی رااز قدرت  بزیرکشیم.

مرگ برجمهوری اسلامی

زنده بادآزادی،برابری،حکومت شورائی

شمه صلواتی-3. 5. 2009

گر آشفته بساطی است، شعرم

گر آشفته بساطی است، شعرم

از دیده نیست پنهان

من مجنون اندیشه خویشم

شاعر درونریزم

هیجان یک اندیشه ست.

که  مست و  مدهوشم

==================

من،

زاده رنجم

محروم از هر آنچه؛

که در لیست عشق و صفا بود

در ویرانه خانه ای زیستم

که معمارش مومنین

همراه با خود خدا بود

============

مریض !

دریغ از دل

که بیمار و مریض بر جاست

عین کنچشگ با جستی در تن پیداست

کار دل هوس است

ومن عاجر از آن

زین رو درد ناعلاجی در وجودم پیداست

============

دریغا:

ای دل مست و عریان

الحق که دیوانه ای

به دور از گل اسر کونج خونه ای.

´´´´´´´´´´´´´´

شاخه گلی، نقش ایوان است

یادگار رفیقی که عاطفه ها را می کاشت

محبت بود به جنک کینه ها می رفت .

=========

ز سوز فخرت می کنم گریان

ز درد بینوائی است، که می دممد سوزی در جانم

===========

من به یاد دیروز باز آمدم

که شویم شاد و کنیم خندۀ

اما تو پژمرده و ز من آزروده بودی

من هم

به ناکامی در آن شب سیاه

رنجیدۀ دل رفتم

چه بسا روزی در پی رنج خویش گشتی

دریغ از آن روز که دیر آمدی

هیچ نفهمیدی و زود رفتی

===========

نکن نفرین خود و مارا

هر یک از ما فرزانه ایم

ز بهر اندیشه خویش، افسانه ایم

چه رنجها بردیم

و سوختیم

شعله ها کشیدیم و

نور شدیم، تا در دل شب دمیدیم

============

گر جدا از من در شتاب باشد.

آن موج گریزان،

نفرت و نفرینش باد.

==========

زیبائی ها زیباست

همچو آتش در دل شب بی مهتاب

شعله اش از دور پیداست .

============

در این بیمار خانه

که همه در پی علاج خویشند

واژه ای به نام عشق مرا می خواند ـ و من می گریزم

در بیان روایتها

قصه عشق زیباترین آنهاست

اما، من گریزانم .

گریزان..

================

در فصل پاییز

برگها چه ساده و بی روح از درخت جدایند

به یکسان

به یک رنگ

همراه باد روانند

اینچین

مردگان ساکت و خاموشند.

نبودی !

نبودی !

سروده ای ساختم

دلتنگی بود

سپردمش به باد

تا ببرد به باغ عاطفه ها !

آنجائی که می کشد سر پرنده خوشبختی

و عشق را حرمتی ست.

لحظه های  دلتنکی  را باید  رها ساخت وبه عشق پیوست. عشق  رنجها را به همراه  خواهد آورد که در آن خواهید سوخت، اما ارزشهای به وسعت زمین  بنا خواهی کرد و بوی معطر گلها را در آن خواهی دید البته وقتی  که خودت در حال سوختن هستی  ولی با تمام این تفاصیل زیبا خواهی ماند .  به  همین دلیل ساده، من   باور به  امید را ساختم،   امید را ساختم  نه برای آنکه  از دلتنگی و یاس بیزارم،  برای اینکه زنده بمانم  و با ذلت و خاری بجنگم. لحظه های  تنهائی را با اندیشه سپری می کنم  و به  رنجها  نمی اندیشم  زیرا  بر این باورم  که در این جهان امروزی که ارزشهای انسانی  معیار نیست و دنیا پر از نابرابری و ضدیت با انسان است من باید  برای جنگیدن  آماده باشم ، آه  دوست من، چه روزگاری  سخت و غم انگیزی است، مفید واقع شدن چه سخت و دردناک. در لحظه های دلتنگی، نگاه من از کوچه ها نابرابر به آینه امید دوباره است، تصویر من از باغچه و گل زیبائی و زیستن است چشمها خیره به در ، گوشها در انتظار یک خبر ، یک صدا ، به امید آمدن آن باران تند رعد آسا که نشان بهار راستین باشد

شور و شوقم

img_01041 شور و شوقم

راستش را اگر می خواهی دلم گرفته

خیلی گرفته !

چرا که رنج ها در دلم دارم و آزرده ام

از تو چه پنهان

در لحظه های تنهائی با خود

از ته دل سخنها گفتم

این دنیای وارونه را همچو دل خود سیر نگاه کردم

به دریا به باد و باران

به خورشید به تمامی ستاره ها سلامی دوباره کردم

به باغچه ها به باغها

به صحرا و دشت ، بیابان

به شکوفه ها، درختان ،

به تمامی گلها از هر رنگ و نشان

نگاهی دوباره کردم

با یاران با دوستان

از هر طرف در هر کجا

پیام نو را تازه تر  کردم

از آروزها، از دلتنگی ها

از دوستیها، یادها، خاطره ها، دوباره نوشتم

روزها را به شب، شبها را به روز

با امیدها، بارویا ها رسانیم

گفتنی ها را دوباره گفتم

به راستی سخن گفتم

بارها و بارها

گفتم :

بیا تا از دورترین شاخۀ درخت سیبی بچینیم

می دانم

سخت است

اما

علرغم خستگی ها

برای عاشق شدن

هنوز

جسمی از فولاد دارم

در شب های تاریک شمعم و

هنوز شور م

رودخانه ام،رودم

می خواهم به دریا بریزم

باکم نیست از هر خطر

عاشقم  و هنوز توانی در جسم و روح خود دارم

کبک

کودکی را باز یافتم، چه اشک بار شد چشم هایم،

جرعت بیانش نیست، آشفته ام ، در صحرا ها اطراف زاده گاهم کبکی را دیدم که غم انگیز راه می رفت آشیانه اش به هم ریخته بود و کسی صدای آوازش رانمی شنیده، همه چیز غریبی می نمود

و من نیز عریبانه در این نصف شب یاداشتی را برای دل خود می نویسم، باید اعتراف کنم که من امروز کبکی را دیدم که زبانش با من آشنا بود گر چه در زمین شخم زده اطراف روستا ما نمی خرامیده و در میان چمنزار ها نبود بلکه بر سنگ فرش بی روح خیابانها آرام آرام  می خرامیده هر چند کوچه ها غریب و آدمهایش همه فقط روحند و زبانشان با عاطفه و عشق آشنا نیست

اما امروز خرمن خرمن کبکی را دیدیم که آشتفه بود پریشانگونه آواز می خواند و من غرق راه رفتش بودم

چه غم انگیز بود امروز،

«گفتن»

من این شعر را به فرزاد کمانگر تقدیم می کنم .

«گفتن»

گر فتم سراغت

تاگویمت رازی.

درون دل خفته است

پرنده ای بی قرار

مهجور

می زند پر به هر سو

می کشد انتظار .

گویمت باز

قصه ای از چهار فصل

هر فصلش شعریست از زیستن

آخر مرا حدیث یست

با معنائی خفته در دل

باز خواهمت گفت

این قصه را

نه به یک بار

به صد بار!

ای کاش با من بودی

تا قصۀ آن کاروان گریخته از کویر

آنجا که هر بوسه با مرگ می زند پر

آنجا که ارزش انسان برابر ست با یک لقمه نان.

بابی صدائی.

آنجا که حاکمانش مار هفت سر ند

ای کاش با من بودی

تا قصه ی دخترک در بند

قصه ی پسر بچۀ فقیر

قصۀ زن سنگ سار شده

که خلایق غرق تماشایش بودن

قصۀ مرد حلق آویز شده در میدان شهر

قصۀ چشمۀ آلوده به خون

همه آن قصه ها

اما تنها با تو بودن

آرامشی ست مرا .

کوچه های دلتنگی

کوچه های دلتنگی

در این غروب دلنشین

می برد باد مرا به کوچه های دلتنگی

کوچه ها بیگانه از خویش و عقیم

روزگار غریب و مردمانش غریب

خاموش و بی صدا

همه خوابند، در خواب.

مهربانی ها گریخت و سنگ دلی شد ماند گار

بر آشفته و شوریده

بجز رنچ و درد بیداری

چه ها می شه نوشت

از سکوت و تنهائی

***

با زحم ها کهنه بسوزم یا بسازم

بر آشفته و شوریده

از این همه رنج و درد تنهائی

***

من غریب و خانه غریب

کوچه ها ساکت و دلتنگ

همه بیگانه از خویش و عقیم

چگونه باید نوشت از لحظه های دلتنگی ؟


آنقدر کوچک

گفتی

آنقدر کوچکم

که زیر پای تو له خواهم شد.

کوچکترین کوچکها

کوچکتر از یک مورچه

آن زمان که همچو شیشه شکسته بودی

آنقدر کوچک

که در میان اشکهایت غرق می شدم .

آنقدر کوچک

که خنده تمخسر آمیزت

زلزله بود و مرا تا عمق زمین فرو برد

البته

کوچک خواهم ماند

کوچکتر از یک مورچه

و برای مخفی شدن

زیر چتر گیاهان اسیرخاک

آنقدر کوچک که

دربرابر آفتاب سوزان مرا پناهی است

آنقدر کوچک

در وداع آخرین با بزرگان

خود را به باد خواهم سپرد

تا در سفر با دیگر کوچکها

برای جگونه زیستن

به هر کران از اینخطۀ

گذر کنم .

هق هق گریه ات

هق هق گریه

بس کن دیگه

از هق هق گریه ات دلم گرفته

آن روز رابه یاد آور که

تو غمگین تر از همیشه

غرق نگاهم شده بودی

و من می دیدم که

خانه ات سرد و تاریک ،

تنت در وحشت شب می لرزید

اشک بار بودچشمهایت

رویا ها را نمی شناخت

سرت را بر شانه هایم بگذار

عاطفه ها هنوز بر جا ست

***

گفتنی ها

در نگاهت

پیدا بود

و من در رویا دیدن تو

با شماتت می آمدم

با دیدن من

پر کشید ی

بی مهابا

دستانت بر شانه ها ایم جا گرفت

با تمام وجود

بوسیدمت، بوئیدمت

و تو با لبخندی در سکوت

و دلی پر از اسرار

هراسان از نگه های نابه جا

می خواستی

کلم آخر را

میدانم ، اما

طغیان عاطفه ها رادر طپش قلبها باید جست

هیچ می دونی در این دنیا

درون همه دلها بسته است

اگر نگفتم دوستت دارم

ترسیدم

با گناه در آمیزی

****

آن زمان که دلت گرفته

آن لحظه ها که تنهائی

من با توم

عاطفه ها را باید شناخت

محبتی که

در جنگ با کینه ها ست

گر نیک بنگری

دورن هر دلی پیداست

دیگه بس کن!

از هق هق گریه ات دلم گرفته

سرت را بر شانه هایم بگذار

واز این همه سردی

از این همه تلخی گذر کن.

فردا روز زیستن دوباره است.

نفرنت را با خود ببر .

«نفرنت را با خود ببر .»

وقتی سلام کردی، من با خودم بودم ، در سیاحت با خود، من در میان جنگلی بی انتها، می ر فتم بی هدف،

رویا ها را با گذری در میان درختان پر شاخ و برگ با قلب آمخته به درد، ازرنج تنهائی می جستم

در میان جنگلی بی انتها!

گلی اسیر سایه سازان درختان وحشی جنگل بود

اسمش را نمی دانم

رنگش خاکستری بود

گلی بود مثل بقیه گلها

معطر و خوش بو، امّا پژمرده بود

و من غرق نگاهش شدم! پایان عاطفه ها،

مرگ پیدا بود، سیر بوئیدمش .

به زدن شاخه ها ی سایه ساز مشغول شدم تا شاید خورشید بر آن بتابد

به ناگهان بارانی از نفرت بارش گرفت

پای هر درخت های های از آب سر گرفت

سیلابی از خون و آب جاری شد

و کابوسی بین مرگ و زندگی در دورن دلم جا گرفت

و من از ترس مرگ

تا آنجائی که توانی بود

گریختم

در انتهای جنگل

پاها مرده بودند

تن بدون ستون

در تقلای برای زنده ماندن در حال جان کندن بود

زبان زبانی نبود تا فریادی بر آورد

نفس بند آمد بود همه جا سیاهی

چشم ها خسته

افتادم در میان وحشت و ترس

در میان یاس و ناامیدی

سیاهی بود جنگل،

حس غریبی به من می گفت

از ترس گذر کن

رمز زند گی را بشناس

در میان مرگ و زندگی بود که از خود به خوذ آمدم دیدیم که تو ایستادی

با چشمهای پر از کنیه و نفرین اصطراب در وجودت موج می زد و بعض گلویت را گرفته بود و از همه چیز حاشا می کرد غرورت در هم شکسته بود از اینکه غریبی ناتوان چو من جواب سلامت را نگفت است به تو بسیار گران و غرورت له شده بود،

تو از زندگی و زمانه راضی هستی؟ و به قول خود . از برکت سران جمهوری اسلامی تورم در ایران بالا رفته. پس باید حساب آن چهار تا خانه و مغازه ات را داشته باشد. همیشه فرصت طلب استفا خود را می برند. مرگ دیگران برایت چه اهمیتی می تواند داشته باشد. برو در دنیا خود غوطه ور شو.

البته جواب سلام ت را هم خواهم گفت اما نه حالا ، زمانی که قله کنیه را فتح کرد باشیم و پرچم عشق، پرچم زندگی را بر آن افراشته باشیم . حالا برود نفرینت را با خود ببر چرا که زمان کوتاه است و من احتیاج دارم تا با خود باشم زیرا می خواهم سروده ای به یاد یاران جانباخته ام بسازم به یاد آنانی که فقط عشق را می شناختند. عاطفه را. برو. برو دیگه . نفرینت را با خود ببر.

تنهایم


تنهایم

در این شهر آشفته

در تمنا دل

منم. که تنهایم

با آوازهای بیگانه

در جدالم.

چه کنم

در شگفت یاران به دور از عشق .سوداگرند.

جگریست آغشته به خون

از شدت درد.

همچو مار به دور خود می پیچم

گذر

گذر

من پرورده رنجم

زاده درد

در وادعی بادرد و رنج

در دل شب از جنگل

گذر کردم

از رنج دل

از خستگی

در خود بودن

رها شدم

من شاعر م

خیلی ساده

شعری گفتم

پیامی بود به آنهایی

به دور از گل

اسیر خار

در جنگلند

بی خبر از درون دل

غرق کنیه

تنگ نظرند

در اوج حقارتها

وامانده و در مانده

در دل شب، به دور از روشنائی می میرنده

مي جويم

مي جويم

انسانيت را

در رويائی

به زلالی آب دريا

به وسعت زمین

نوری برابر با خورشيد

زيبا چون بهار پرگُل

بدون دست تمنا می جوِيم

***

آرمانم

برابريست

ارزشهای انسانی را

در جنگی با ذلت

در نبردی با خدايان

می جويم

***

آخرين نفس را

درزيستن

زيستن را

در عشق

عشق را

در زيبائی

زيبائی را

آواز

يک قناری

بر روی شاخه گل

در رقص يک آهو

بر قلعه فتح

فتخ را

در پرواز

يک عقاب

بر اوج ابرها

به دور از خطا

می جويم

****

عشق را

در بهار راستین

بهار را

در طغيان

سيل آسا باران

زيبائی را

درنبردی

با زشتيها

به دور از حسرت می جويم

****

رويا را درتجسم تصوير

بهار را

در کوچ زمستان

آزادی را

در شکستن قفل زندان

فتح را

در قيام کارگران

برابری را

تا فتح نهائی

سعادت را

درعشق

عشق را

در زيستن

زيستن را

در انديشه خويش باز می جويم

این شعر را به حسین و مجید کاووسی فر تقدیم می کنم

نشان

نشانم گر بخواهی

غرق روحم گر شوی؛

در وجودم پیداست.

آدرسم

قلعهای است به دور از شهر

گر بخواهی ببینی

حصارش؛

از دور پیداست.

در این شهر آشفته

چوبه دار ی است برجا

سر آغاز زندگانی است مرگ من

چهرۀ خندانم را ببین

پایان سیاهیها است

می دممد خورشید تابناک صبح سحر

رویتش درچهر ه این شهر آشفته پیداست

گر چه

چوبه دارم

رسیمانی است باریک بر آن

دست و پائی باید زد

فریادی

هورای

ارتش سرخ کارگران

پیداست.

وقت جنگ است

سکوت چرا؟

وقت وداع است

وداع چرا؟

حادثه ای است

که صبح سحر پیداست

«شهر طلائی»

من در زیباترین

شهر دنیا غرق تماشای زیبائی ها شدیم

زیباترین شهر دنیا؛shamiva-razia

گرچه شهری است پراز دیدنی ها

اما من قلبم را در گلی

به نام راضیه جان یافتم

«من»


من زاده رنجم

محروم از هر آنچه؛

که در لیست عشق و صفا بود

در ویرانه خانه ای زیستم

که معمارش بزرگ مردان مومن

همراه با خود خدا بود

****

با هم

با هم

چه زیباست؛ آن روز

من و تو

در کنارهم

هم سفر با فایق رانها

آوازی خواهیم خواند

اما با واژهای تازۀ

چه زیباست رویای من

زیباترین زیباها.

****

کی می رسند؛ آن ماهرویان از راه

کی می زنند آتش آن حجاب حقارت را

کی می کنند پاره آن زنجیر اسارت را

کی می شود ویران آن زندان؟

کی می کشد ماشه سرباز ژنده پوش

کی میشود طغیان

کی می شود باران

کی می شود آباد آن کویر بی حاصل؟

****

آه چقدر دل تنگم امروز

چقدر دلگیرم امروز

دلگیرتر از دیروز

غرق رویا

در جستجو عشق

در اتنظار؛

در اتنظار آن طوفان سهنماک

لرزه بر کاخ ستمکاران

در اتنظار آن خورشید؛ تابناک

که بشارت روشنائی باشد

درانتظار آن باران تند رعد آسا

که نشان بهار راستین باشد

در انتظار آن فواره های آب

که زینت بخش طبیعت باشد

در انتظار آن همه سبز

آن همه گل

آن همه رویا

تا که عشق باغبان باشد

****

من آن سبزه

زیر شب نم

دل تنگ و خسته

بیزار از این همه سردی

این همه تلخی

در رویای بهار نفسی می کشم

تا بیاید باران

تاکی شود طغیان

تاکی بروید گل از هر رنگ و نشان

تا کی شود گلستان دشت و کوه بیابان

****

منم عاشق

مست عشقم

دست تنما دارم سویت

بیا تا در کنار هم

بادلی پر از عشق بنشینم

تا بیاید باران

تا شود طغیان

آنگاه؛ همراه امواج

بسوی سرزمین های نا شناخته

آوازها یمان را بخوائیم

عاشق تر از همیشه.

****

عشق

عشق

بعد ازیک عمرتنهائی،

همراه درد و غم ،

عشق گم شد را، پیدا شده، صداش زدم!

عاشق شدم دوباره!

زتنهائی در شب سیاه رها شدم

دیوانه وار

غرق هوس،

از غم دل رها شدم

دلم می خواهد هاور کنم؛

دوست و دشمن را خبر کنم

عشق پیدا شد را

افشا کنم،

این دل خسته را

چون تن خود

لخت و عریان

شعر و آوازش کنم

زیبا پسنده؛ در خور فهمش کنم

چرا نگم عاشق شدم؟

در هوس خویش غرق شدم

هر چند آدمها می گین؛ عشق معنی نداره

هوس بی اعتباره

عاشق باید شیدا بشه

همچو مجنون خود آزار بشه

از هر آنچه که لِذ ّت، محروم بشه

من که می گم:

مجنون هیچ وقت عاشق نبود

دور از هوس، انسان نبود

ابدا هوشیار نبود

از خود بیگانه، به دور از احساسات انسانی،

یک وحشی بود

او نه عاشق،

نه مست عشق،

یک جنون بود

یک خود آزار، یک درمانده،

ناتوان از زیستند بود.

زین رو، نه مجنونم و

نه فرهاد بیستون،

عاشقم من

غرق هوس، لخت و عریان

رها شد از تنهائی شبم من

اینک

فتاده در کنارم

عریان و مست.

هر دو تزوج

هردو غرق در هوس

به هم پيچده همچو ضیمرانیم

من مست عشقم،

او مست تن من

زیبانگر، هر دوعاشق،

«من لخت، لختم و،او عریانتر از من»

«هر دو به هم پیچده؛ بی باده مستیم،»

من می گیرم لب ز شوق عشق

چون مست هوس خویشم

و او از شوق تن لخت من،

شد حیران و مست،

می خواهم بگم

درون دل معما نیست

صفای عشق یک نیازه

یکی وقتی هست،که راز دل شیرنیه

زندگی، به دور از تضلیل معنی می شه

این دنیای وارنه نمی مونه،

حقایق ها، افشا می شن

جهالت ها دفن می شن

عشق در خود معنی می شه

درون دل غوغا شد، زیبا می شه

عاشقا وقتی که شیدا می شوند

چنگ به دست،ساز می زنند

تابلو شده، داد می زنند

هر جا هستند

گل می فروشند

به دور از ریا و کلکند

انسان وقتی عاشق می شه

یعنی داره افشا می شه

همین جاست که فرقش با آدمیت معنی می شه.

کی من گفتم که شاعرم،

کی من گفتم که شاعرم،

من رویائیم

غرق رویا؛

در رویاهایم آینده یست با تصویری زیبا،

امَا گذشته هم دورانی بود

داستانی بود

قصه های مادر بزرک

رازهائی بود

جمع شدن زنان اهل محل به دور مادر بزرگ

معمائی بود

مادر بزرگ

به یاد قدیمها

به یاد دوستی ها

به ساده گی قصه می گفت

سخن از جنگ تن به تن

نه چوامروز

ازتانک و توب و تفنگ

مادر بزرگ اشکی می ریخت

آن روزها من کودک بودم

مثل امروز غرق رویا

عشق مادر

امید فردایش بودم زندگی عالمی داشت

آن روزها؛ دنیا مثل امروز نبود

این جور که هست

در آستانه سقوط نبود

هزار هزار کشته نبود

خون انسان بی رنگ نبود

دل انسان از سنگ نبود

یک رازی هست

می خوام بگم

خوب می دونم

درون دل که پیدا نیست

باید به آن سفر کنم

کی من گفتم که شاعرم

من عاشق یک دنیا انسانیم

من عاشق رویائیم


«من اسیرم»

من اسیرم

می چرخد نگاهم، به هر سو

و مرا با تمام وجود به جهانی که در آن عشق

و عاطفه حاکم است؛ غرق رویا می کند.

*** ***

در میان سیلابی از عاطفه ها اسیرم

اسیرم بدان چه که می اندیشم

ارزش اندیشه را در طغیانی

از عاطفه های درون دل می بینم.

****

« اسیرم

اسیر عاطفه ها

غرق نگاه عشقم

معصومانه می جنگم »

****

اسمم شمۀ است

وقتی که چشم به جهان گشودم

تصادفی بود

مادرم در فقر غوطه ور

پدرم در میان رنجها اسیر

روزی که

در سیر تکامل بشر

با غم و درد آشنا گشتم

رودخانۀ کنار باغمان را می دیدم

که به جای آب نور در آن جاری بود

من آب را دیدم

اشک بود، عاطفه بود، طیغانی ازعشق به طبیعت بود،

و من در جدلی با مرگ، زیستن را، رویاها را ساختم.

زین روست که اسیر عاطفه هایم

و اینک کسی زبانم را نمی فهمد

معنی یک بوسه پراز عشق

معنی اشک دخترک معصوم

که در پس چشمانش قطرهائی از نم نم باران پیداست

نه، کسان نمی فهمند

*طغیانی از عاطفه ها چه معنائی دارد.

روزی مادرم

در میان انبوهی از رنج می گفت

“همه چیز بسان مرگ سرد است”

می گفت ” خاک بهاری باغ ما همچو تابستان خشک است “

“همه جا کویر و گلها بوی معطرشان در گذر نیست

و می گفت ” باران عاطفه ها اندک

دیگر سیراب از عشق هرگز هرگز

چراکه عشق را با کینه عوض کرده اند

و عاطفۀ را با درد”

او در اسارت باغ طبیعت بود

ومن از شدت درد

اشکم را با آب رودخانه ای که در کنار باغمان جاری بود یکی کردم

تا شاید پایان رنجها باشد

****

دنیای عجیبی است

پراز واژهای تازه

واژه ها رمز زیستنند

برای زنده ماندن

عشق را ، عاطفه ها را باید شناخت

رویاها را باید ساخت

اما کسان این را نمی دانند،

نمی بینند

رودخانه ای پر از نور

درخشانتر از خورشید دور

من آن را هر لحظه می بینم

چرا که مهتابم

مهتاب تنهای شب

از شوق عشق می درخشم

در شب تاریک، نورم من،

هرچند که تنهای، تنهایم

پیرم، افسرده ام

از خسته ها خسته ترم

گا هاً مستم

اسیر طغیان عشقم

در میان سیلابی از رنج

در شب سیاه از ظلمت گذر کردم

رودخانه را دیدم

به جای آب نور بود

روان به سوی دریا چه آرام و مستانه می رفت

عشق را به یقین باور کردم

هر چند قطرۀ ای از آب ناچیز جویبارم

اما اشکم را با رودخانه یکی کردم تا دریا شوم

و اینک در انتظار

طغیان چشمه ها اسیرم.

دنیا

دنیا

ین دنیا را بببین؛

چه آشفته بازاریست!

در میدان شهرش؛ چه غوغائیست

چوبه های داریست برجا

چو وارونه؛ چه آشفته بازاریست؛این دنیا.

سنگ سار زنی؛ تماشائی؟

نظم دنیا را ببین؛

حاکم شرع

آخوندی رنگین عباست

انسانیت در این دنیا؛

چه واژه ای بی معناست.

قطع دست انسانی؛

به دست یک جلاد

پند و اندرز؛

بهر یک خطاست

این دنیا؛ چه آشفته سر پا است.

یکی جابر یکی اسیر

می گویند:

آفرنیش فقط خداست

چه بی مایه؛ چه جانی؛

غرق جنایت این خداست

نه من بنده او؛

نه اوست خالق من

پند و خردش؛

برای من نابجاست

من که گفتم:

این دنیا وارونه سر پا ست .

«عقاب»

عقابی؛

در آسمان ابری

اوج گرفت

چو نور از سیاهی کرد

[گذر

مهتاب شد!

قصه ها ورد زبان؛

افسانه شد!

افسانه های در دورن دل

[جای گرفت

«تصویر دگر شد دل؛

تعبیر دگر شد عشق»

عقاب مست و رویائی

شهر سیاهی ها را

کرد نظر!

بر بلندی شهر

آمد فرود

مردمان شهر؛ در قفل و زنجیر

در انتظار عشق، غرق رویاهای خویشند

بر دست هر یک قفلی است محکم

بر پای هر یک زنجیری کلفت

همچو پروانه

در تمنا نور به دنبال رازی

تا به در آیند،از آن خوف و وحشت شب.

خسته ها خسته ترند.

خسته تر از همیشه

غرق نگاه های خویشند

هر از گاهی نفسی می خیزد،

تصویر مرگ ا ست آنجا

****

عقاب، مست و رویائی

فرزانه شد

همچو ستارِۀ سرخ

دمیده نوری

شعله بود از دورن بر خاست

به سخن آمد. و چنین گفت:

شعله ها باید شد و سوخت

از سوحتنی هاست که بر می خیزد نور

آن دم که فرا میرسد بهار؛ همراه با تمامی شکوفه ها

با سیل آسای باران

دریا می کند طغیان

همه ، در آهنگی با ریتم تند باران

هماهنگ با موج های آب

همه با هم

سرود؛ عشق را خواند ن

سرود اندیشه

سرود ی برای زیستن دوباره

آهنگی در کوچ وحشت شب

در مرگ خدایان

در اوج پیروزی

رویاهایشان را

در هیجان شادی

در پیونده دوباره عشق به زیستن

تا مسافتهای، دور/ دور/ دور

جشنی خواهیم گرفت و قصه ها کران تا کران جاودانه تر از همیشه خواهد شد.

این چنین بود که شهر قصه؛

افسانه شد؛ در پی اندیشه خویش

همه عاشق همه غرق رویا

به ناگهان عقاب بر خاست

دوباره،

در آسمان ابری

اوج گرفت

قصه ها شد ورد زبان

بر در هر کوچه و برزن

شد نشان

کاشتن عشق با ماست

ما سیل خروشانیم

کاروانی به راه افتاد،

خیره در نگاه ها خویش

غرق شادی

شاد شدند

اوج عقاب را دیدند

همگی یکصدا هورا کشیدند

چه تیز پرواز است

عقاب؛

چه زیبا می گیرد اوج

چه زیبا می زند پر

به هر جا می کشد سر

در آسمانی آبری

چه زیبا می گیرد اوج